3 دلیل که دیگر از نمایشگاه، کتاب نمی‌خرم.

چند سالی بود که قبل از برگزاری نمایشگاهِ کتابِ شیراز برای فرارسیدن زمان موعود لحظه‌شماری می‌کردم تا یک روز را به پرسه‌زدن و گشت‌وگذار در نمایشگاه اختصاص دهم و با لیستی در دست، به جستجوی کتاب‌های مورد نظر بپردازم. تعداد کتاب‌هایی که تهیه می‌کردم تقریباً برای نیمی از سال‌ام کفایت می‌کرد. گاهی کتاب‌هایی مورد نظرم […]

در هجوم آیه‌های یأس، من هنوز زنده‌ام

پیش‌نوشت: دسته‌ی برون‌ریزی‌ذهنی، صرفاً تمرینی است برای نوشتن. پس می‌توانید با خیالی آسوده  از آن عبور کنید.   ***   در روزگاری می‌زیم که هر روز آیه‌های یأس نازل می‌شوند. هرلحظه که می‌گذرد، بارش‌ها بی‌امان‌تر فرود می‌آیند. می‌گویند: نمی‌توانی؛ نمی‌شود؛ نمی‌گذراند.   باید تمام توانم را به کار گیرم تا بتوانم در گامی که نهاده‌ام […]

از زندگی جا نمانی…

یاد گرفته‌ام متراکم‌تر زندگی کنم. شاید بتوان گفت طی یک سالِ گذشته بیشتر از سیصدوشصت‌وپنج روز زندگی کرده‌ام. تنوع فعالیت‌هایم بیشتر شده است. اصلا چُنان زندگی می‌کنم که گویی آخرین سال از باقی‌ماندۀ عمرم است. دوست دارم به تمام آرزوهایم، حتی اگر شده ناخنکی بزنم. طی جست‌وجوهایِ اینترنتی‌ام در زمینۀ #سفر، با یک گروه کوهنوردی […]

دربارۀ دستۀ برون‌ریزیِ‌ذهنی

اینجا را سرپا کردم تا زمینه‌سازی باشد برای جدی‌گرفتنِ رویایِ نوشتن. گاهی موضوعی به ذهنم خطور کرده و دوست داشته‌ام در اینجا ثبتش کنم؛ چون انتشارِ مطالب باعث جدی‌گرفتنِ ویرایش‌ و بازنویسی و وسواس در نوشته‌هایم می‌شود؛ و حساسیتم را در انتخابِ واژگان و جمله‌بندی و رعایتِ قواعد دوچندان می‌کند؛ وگرنه در دفترم که از […]

آن سالِ سرنوشت‌ساز(2)

در پست قبل شرح دادم که شوقِ نویسندگی تا قبل از سالی که قرار بود کنکور بدهم، دمی از من جدا نبود. تا اینکه خودم را برای یک سال نفس‌گیر مهیا کردم. سالِ نفس‌گیری هم شد. نفس‌گیر و جانکاه و ملال‌آور و تلخ. چند روزی به آغاز مدارس باقی نمانده بود. غرق در خوشی و به امید […]

آن سالِ سرنوشت‌ساز(1)

در دورانِ مدرسه ادبیات را با شوق می‌خواندم، جلوتر از کلاس پیش می‌رفتم و قبل از اینکه معلم درسی را ارائه بدهد من نیم‌نگاهی به آن انداخته بودم. ریاضی را دوست داشتم اما ادبیات چیز دیگری بود. به قولِ محمدرضا شعبانعلی، به ریاضی وابسته بودم و به ادبیات دل‌بسته. اشعارِ سهراب را با ولع می‌خواندم. غرق […]

حالِ زمین خوب نیست.

این روزها بیشتر از پیش آن صدایِ آهنگینِ جادویی که کلمات را یک‌به‌یک و شمرده و باصلابت ایراد می‌کرد در گوشم می‌پیچد “حالِ زمین خوب نیست.” از زنده‌یاد مهران دوستی، در برنامه‌های بعدازظهر رادیوجوان، مکرر این جمله را می‌شنیدم که حالِ زمین خوب نیست. یک روزِ زمستانی به وصف حال‌وهوایی پرداخت که به هنگام آمدن برای […]

اگر ادبیات نبود…

اگر ادبیات نبود، دنیا چیزی کم داشت. شاید در نقصانِ دنیایِ بدونِ ادبیات تردید داشته باشیم، اما بی‌شک اگر ادبیات نبود، در من چیزی گم بود. ادبیات است که روحِ سرکشم را رام می‌کند، که فکرِ نخراشیده‌ام را صیقل می‌دهد، که حسِ لطیفِ زنانه‌ام را نوازش می‌کند.   واژه اگر نبود، افکار درون ذهن منجمد […]

ملّت عشق

ملّتِ‌عشق را یک ماهی می‌شود که به اتمام رسانده‌ام. بنا به توصیف‌ و تجویزِ دوستان می‌بایست خوانده می‌شد. می‌توانم با اطمینان بگویم تنها کتابی بود که در چندوقت اخیر مرا به شدت با خود همراه کرد. نمی‌دانم تحت‌تاثیر روانیِ قلم نویسنده بودم، یا سرمست از عشقی که در هر گوشه‌ی آن به مشام می‌رسید. در […]

شهامتِ نوشتن

پیش‌نوشت: این نوشته صرفا یک برون‌ریزی ذهنی است. برون‌ریزی که پس از مراجعه به کتابفروشی برای تهیه‌ی چندجلد کتابِ -جلدسخت- مخصوص کودکان  روی داده است. *** نوشتن شهامت می‌خواهد وقتی می‌دانی چیزی که می‌نویسی در اقیانوسِ محتوا، شانس کمی برای دیده‌شدن دارد. آیا اگر محتوای تولیدشده -چون جسمِ شناوری- در حین بالاوپایین شدن در این […]