پای در زنجیر پرواز می‌کنم

هوا هنوز کمی گرگ و میش است. سوئیچ را می‌چرخانم و به راه می‌افتم.   فکرهای درهم‌برهمی در سرم چرخ می‌زند. گوش‌هایم پر شده از هراسِ روزهای نیامده؛ از شنیده‌های دلهره‌آور مربوط به آینده تا دیده‌های رقت‌انگیز این روزها. باورم نمی‌شود در اندک زمانی فاصلۀ “شنیدن تا دیدن” این همه کم شود. هرچقدر هم که این […]

سفیران حال خوب باشیم

گوشی تلفن را با اکراه برمی‌دارم تا بعد از چندمدتی جویای حالش شوم؛ اما انگشتانم میل چندانی به فشردن دکمه‌ها ندارند. باز منصرف می‌شوم و با خودم می‌گویم در یک وقت مناسب‌تر. می‌دانم به‌محض برقراری ارتباط شروع می‌کند از قسط‌های عقب‌افتاده سخن گفتن، از جستجوی بی‌حاصل برای یافتن سرپناهی با قیمت مناسب، از حقوق ناچیز […]

جهنم جایی است که…

جهنم جایی است که دیگر هیچ‌کس به حل مشکلات اعتقاد ندارد. این جمله نقل‌شده از یکی از قهرمانان فیلم «صحنه‌هایی از یک ازدواج» اثر اینگمار برگمن است که در کتاب «ماندن در وضعیت آخر» به آن اشاره شده است.   ممکن است برای حل مسئله‌ای تلاش کنیم و پس از ناکامی‌های پی‌درپی به این نتیجه‌ […]

از ایده‌های تکراری نهراسیم

نمی‌دانم چه اصراری است که می‌بایست حتماً حرف تازه‌ای داشته باشیم تا لب از لب بگشاییم و نمی‌فهمم چرا غالباً به‌دنبال ایراد گفته‌ای هستیم که قبلاً از زبان هیچ‌کس جاری نشده باشد. انگار به‌دنبال این هستیم که دنیا را شخصاً از نو بیافرینیم و تنها ایده‌هایی را مطرح کنیم که بکر باشند و دست‌نخورده. دست‌اول […]

اندوهِ دوم‌شدن

در دوران مدرسه نمره‌ی هجده را از نوزده بیشتر دوست داشتم. نوزده با آن هیبتش به نیشخندی می‌مانست که مادام بیست‌نشدنم را به رخم می‌کشید. به‌زعم من ایستادن در جایگاه دوم اندوهی با خودش دارد؛ حسرتی که مدام نبودن در رده‌ی اول را به تو گوشزد می‌کند. یک نوع نتوانستن که فاصله‌ی چندانی با توانستن […]

شرح بی‌کفایتی من در مدیریت زمان

پیش‌نوشت: این پست حاوی حرف‌های بی‌سروته‌ای است که صرفاً برای به‌روزرسانی وبلاگ منتشر شده است. اگر نخوانده هم عبور کنید چیزی از دست نداده‌اید. *** می‌خواهم یک اعتراف‌نامه بنویسم در باب بی‌کفایتی‌‌ام در مدیریت زمان. شاید هم یک درد دل؛ آن هم به‌صورت عمومی و همگانی. البته مطمئن نیستم که با گذر زمان از انتشار […]

3 دلیل که دیگر از نمایشگاه، کتاب نمی‌خرم.

چند سالی بود که قبل از برگزاری نمایشگاهِ کتابِ شیراز برای فرارسیدن زمان موعود لحظه‌شماری می‌کردم تا یک روز را به پرسه‌زدن و گشت‌وگذار در نمایشگاه اختصاص دهم و با لیستی در دست، به جستجوی کتاب‌های مورد نظر بپردازم. تعداد کتاب‌هایی که تهیه می‌کردم تقریباً برای نیمی از سال‌ام کفایت می‌کرد. گاهی کتاب‌هایی مورد نظرم […]

در هجوم آیه‌های یأس، من هنوز زنده‌ام

پیش‌نوشت: دسته‌ی برون‌ریزی‌ذهنی، صرفاً تمرینی است برای نوشتن. پس می‌توانید با خیالی آسوده  از آن عبور کنید.   ***   در روزگاری می‌زیم که هر روز آیه‌های یأس نازل می‌شوند. هرلحظه که می‌گذرد، بارش‌ها بی‌امان‌تر فرود می‌آیند. می‌گویند: نمی‌توانی؛ نمی‌شود؛ نمی‌گذراند.   باید تمام توانم را به کار گیرم تا بتوانم در گامی که نهاده‌ام […]

از زندگی جا نمانی…

یاد گرفته‌ام متراکم‌تر زندگی کنم. شاید بتوان گفت طی یک سالِ گذشته بیشتر از سیصدوشصت‌وپنج روز زندگی کرده‌ام. تنوع فعالیت‌هایم بیشتر شده است. اصلا چُنان زندگی می‌کنم که گویی آخرین سال از باقی‌ماندۀ عمرم است. دوست دارم به تمام آرزوهایم، حتی اگر شده ناخنکی بزنم. طی جست‌وجوهایِ اینترنتی‌ام در زمینۀ #سفر، با یک گروه کوهنوردی […]

دربارۀ دستۀ برون‌ریزیِ‌ذهنی

اینجا را سرپا کردم تا زمینه‌سازی باشد برای جدی‌گرفتنِ رویایِ نوشتن. گاهی موضوعی به ذهنم خطور کرده و دوست داشته‌ام در اینجا ثبتش کنم؛ چون انتشارِ مطالب باعث جدی‌گرفتنِ ویرایش‌ و بازنویسی و وسواس در نوشته‌هایم می‌شود؛ و حساسیتم را در انتخابِ واژگان و جمله‌بندی و رعایتِ قواعد دوچندان می‌کند؛ وگرنه در دفترم که از […]